تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

سخنران معروفي در يك جلسه ي سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه ي حاضرين بالا رفت.
او گفت: بسيار خوب من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاههاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد: چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همه ي حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بارآن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همه ي حاضرين بالا رفت.
سخنران گفت:دوستان من؛ با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همه ي شما خواهان آن هستيد...
در زندگي واقعي هم همينطور است؛ ما خم ميشويم...مچاله ميشويم و احساس ميكنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبرو ميشويم ؛ خاك آلود ميشويم...
هنوزهم براي افرادي كه دوستمان دارند آدم باارزشي هستيم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 18:34 توسط بهار |


پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:
"نابینا هستم، کمکم کنید!"
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :
"امروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن راببینم"

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 18:29 توسط بهار |


پسر بچه ی 8 ساله ای پیش پیر مرد مسنی رفت و از او پرسید : به نظرم مرد عاقل و فرزانه ای هستی . آیا می توانی راز زندگی را به من بگویی؟
پیر مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:من در طول عمرم خیلی به این مسئله فکر کردم و به نظرم راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می شود.
اول فکر کردن است؛ به ارزشهایی که میخواهی بر اساس آنها زندگی کنی ،فکر کن.
دوم باور کردن است ؛ خود را باور کن و بر اساس آنچه فکر کرده ای ، عمل کن تا به ارزشهایی که در سر داری برسی.
سوم آرزو کردن است؛ آرزوی چیزی را بکن که بر اساس باورهایت نسبت به خود و ارزشهایی که در سر داری باشد.
و چهارم جرئت کردن است ؛ جرئت کن آرزوهایت را بر آورده کنی ، آرزوهایی بر اساس باورها و ارزشهایی که در سر داری.
و دست آخر والتر دیزنی به پسر بچه گفت : فکر کن ، باور کن ، آرزو کن ، جرئت کن!

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 11:21 توسط بهار |


روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 19:19 توسط بهار |


يك روز صبح به همراه يكي از دوستان آرژانتيني ام در بيابان «موجاوه» قدم مي زديم كه چيزي را ديدم كه در افق مي درخشيد. هرچند مقصود ما رفتن به يك «دره» بود. براي ديدن آنچه آن درخشش را از خود باز مي تاباند مسير خود را تغيير داديم. تقريباً يك ساعت در زير خورشيدي كه مدام گرم تر مي شد راه رفتيم و تنها هنگامي كه به آن رسيديم توانستيم كشف كنيم كه چيست. يك بطري خالي بود. غبار صحرايي در درونش متبلور شده بود. از آن جا كه بيابان بسيار گرم تر از يك ساعت قبل شده بود تصميم گرفتيم ديگر به سمت «دره» نرويم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهي ديگر از پيمودن راه خود باز مانده ايم؟ اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم چطور مي فهميديم فقط درخششي كاذب است؟

«پائولو كوئيلو»

 پس نتيجه مي گيريم كه هر شكست لااقل اين فايده را دارد كه انسان يكي از راههايي را كه به شكست منتهي مي شود مي شناسد

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 18:56 توسط بهار |


روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای رسید و آن را از زیر خاک در آورد. مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید. آنها از هم جدا شدند.
هنگامی که مرد همراه با پولش به طرف خانه حرکت می کرد با خود گفت:"چه قدر این پول به درد زندگی میخورد. چه طور یکی دلش میآید برای یک سنگبی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروار ها خاک خوابیده این همه پول بدهد؟"
و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه میکرد و با خود میگفت:" چه قدر زیبا ! چه قدر زنده ! این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته ، چطور ممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟"

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 12:51 توسط بهار |


يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است
از کتاب مکتوب
نوشته پائولو کوئليو

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:43 توسط بهار |


یک روز در کنار رود نیل کفتاری با یک تمساح بر خورد کرد ،آنها ایستادند و احوال پرسی کردند ؛
کفتار پرسید :" روزگار شما چطور میگذرد قربان ؟"
و تمساح گفت :"خیلی بد ، گاهی از درد و اندوه میگریم و آن وقت دیگر موجودات می گویند : این فقط اشک یک تمساح است . و این حرف آنها دل مرا خیلی می شکند."
آنگاه کفتار گفت :" تو از درد و اندوه می گویی ، اما شرایط من را لحظه ای در نظر بگیر . من به زیبایی جهان و شگفتی های آن و معجزلت آن مینگرم و از شادی می خندم و آن وقت موجودات جنگل می گویند : این فقط خنده ی یک کفتار است.
جبران خلیل جبران

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 12:11 توسط بهار |


بادکنک فروشی در یک پارک مشغول فروختن بادکنکهایش بود. بادکنکها به همه رنگ بودند. قرمز ، آبی ، زرد ، سبز ؛
هر بار که فروشش کم می شد ، یک بادکنک پر از گاز هلیوم رها می کرد و بچه ها با دیدن بادکنک در حال پرواز به طرف او میدویدند و از او بادکنک می خریدند.
بدین ترتیب فروشش خوب می شد ، او هر روز همین کار را تکرار می کرد .
یک روز متوچه شد پسری پایین کت او را به تکرار می کشد . پسر از او پرسید:"اگر یک بادکنک سیاه را در هوا رها کنی ، پرواز می کند؟"
مرد کمی فکر کرد و در جواب پسر گفت :"پسرم رنگ باد کنک مهم نیست ، مهم آن چیزی است که در درون بادکنک است و باعث بالا رفتن آن میشود."

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 15:14 توسط بهار |


روزی روزگاری یک حاکم اعلام کرد به هنرمندی که بتواند آرامش را به صورت نقاشی در یک تابلو در آورد ، جایزه ای نفیس خواهد داد. بسیاری از هنر مندان سعی خود را کردند و حاکم همه ی تابلو های نقاشی را نگاه کرد و از میان آنها فقط دو تا از تابلو ها را پسندید و تصمیم گرفت یکی از آنها را انتخاب کند ،
اولی نقاشی یک دریا چه ی آرام بود؛ در یاچه مانند آینه ای تصویر کوههای اطرافش را نمایان می ساخت ، بالای دریاچه آسمانی آبی با ابرهای زیبا و سفید قرار داشت . هر کس این نقاشی را میدید حتما آرامش را در آن می یافت.
دومی نیز کوههایی در آن داشت ،  کوهها نا هموار وپر صخره بودند؛ آسمان پر از ابر های تیره بود ، باران میبارید و رعد و برق میزد ، از کنار کوه آبشاری به پایین میریخت ، در این نقاشی اصلا آرامش دیده نمی شد .
اما حاکم با دقت نگاه کرد و در همان نقاشی پشت آبشار بوته ای کوچک دید که در شکاف سنگی روییده بود . در آن بوته پرنده ای لانه کرده بود و در کنار آن آبشار خروشان و عصبانی ،پرنده ای در لانه ای با آرامش نشسته بود .
حاکم نقاشی دوم را انتخاب کرد و گفت:"آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد ، مشکلی وجود نداشته باشد و یا کار سختی پیش رو نباشد ، آرامش یعنی در میان صدا ، مشکل و کار سخت ، دلی آرام وجود داشته باشد ، معنای واقعی آرامش همین است."

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 11:46 توسط بهار |



می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجانزده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.

در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم . در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 11:50 توسط بهار |


استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 11:37 توسط بهار |


گفتند: آن مرد ماهي گير است ، آن مرد از دريا ماهي مي گيرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمين دانه مي کارد. جوانمرد گفت: چه نيکو که آن مرد ماهي گير است و از دريا ماهي مي گيرد و چه نيکو که آن مرد ،کشاورز است و در زمين دانه مي کارد.اما ...
نيکو تر مردي است که از خشکي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي کارد.و نيکوتر از اين هر دو ، کسي است که مي تواند از آب ، آتش بگيرد و از زمين ، آسمان برداشت کند.ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن کنند.هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معلق است. دستي بايد تا معجزه ها را تحويل بگيرد.و آن دست جوانمرد است.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 13:42 توسط بهار |


فردي کوشيد خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد ،اما هر چه بيشتر خواند بيشتر گيج مي شد .يک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت ، به ساحل دريا رفت تا هوايي تازه استنشاق کند .

انجا پسر بچه ايي را ديد که در ماسه ها گودالي حفر کرده بود و از دريا آب بر مي داشت و به گودال مي ريخت ، با تعجب از پسر بچه پرسيد : فرزندم چه کار مي کني ؟ پسرک پاسخ داد :مي خواهم دريا را توي اين گودال بريزم ، مرد گفت : اين کار مسخره ست ، توچه طوري مي تواني درياي به اين بزرگي را در اين گودال جاي بدهي؟!

همچنان که حرفها را به پسرک مي گفت ، دريافت که خود نيز به کاري چنين احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم مي کوشيد که سراسر خرد لايتناهي خداوند را با ذهن کوچک انساني خويش بشناسد .

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 12:23 توسط بهار |


انار

روزی روزگاری مردی بود که یک باغ  پر از درخت انار داشت
او هر سال در فصل پاییز انار ها را میچید ، روی سینی نقره ای قرار میداد و دم در خانه اش می گذاشت و روی کاغذی می نوشت :
"لطفا یکی بردارید مجانی است."
مردم از آنجا رد می شدند اما هیچکس اناری بر نمی داشت.
یک سال مرد به فکر چاره ای افتاد . او اناری در سینی دم در خانه اش نگذاشت و در عوض فقط یک تابلوی بزرگ زد که روی آن نوشته بود:
"ما بهترین انارهای این سرزمین را داریم و گرانتر از هر جای دیگری می فروشیم"
و آن زمان همه ی مردان و زنان با عجله برای خرید انار به خانه ی مرد شتافتند.

جبران خلیل جبران

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:3 توسط بهار |


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
 

نويسنده: عرفان‌ نظر آهاري

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 16:21 توسط بهار |


Home | Email