تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

فردي کوشيد خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد ،اما هر چه بيشتر خواند بيشتر گيج مي شد .يک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت ، به ساحل دريا رفت تا هوايي تازه استنشاق کند .

انجا پسر بچه ايي را ديد که در ماسه ها گودالي حفر کرده بود و از دريا آب بر مي داشت و به گودال مي ريخت ، با تعجب از پسر بچه پرسيد : فرزندم چه کار مي کني ؟ پسرک پاسخ داد :مي خواهم دريا را توي اين گودال بريزم ، مرد گفت : اين کار مسخره ست ، توچه طوري مي تواني درياي به اين بزرگي را در اين گودال جاي بدهي؟!

همچنان که حرفها را به پسرک مي گفت ، دريافت که خود نيز به کاري چنين احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم مي کوشيد که سراسر خرد لايتناهي خداوند را با ذهن کوچک انساني خويش بشناسد .

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 12:23 توسط بهار |


پرتو ستارگانی که هزاران سال پیش از بین رفته اند هنوز هم به ما میرسد ؛ این وضعیت در مورد افراد بزرگی هم که صد ها سال پیش در گذشته اند صادق است و میبینیم که پرتو شخصیت آنان ما را تحت الشعاع قرار میدهد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 10:30 توسط بهار |


مردم هرگز خوشبختي خود را نمي شناسند اما خوشبختي ديگران هميشه در جلو ديدگان آنهاست.

"پي ير دانيوس"

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 18:5 توسط بهار |


کسی که دیگران را درک میکند باهوش است ولی کسی که خویشتن را درک میکند باهوش تر است
کسی که دیگران را کنترل میکند قدرتمند است ،اما کسی که بر خود مسلط است قدرتمند تر است

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 15:2 توسط بهار |


پروردگارا !
به من آرامش بده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم .
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

جبران خلیل جبران

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 15:43 توسط بهار |


انار

روزی روزگاری مردی بود که یک باغ  پر از درخت انار داشت
او هر سال در فصل پاییز انار ها را میچید ، روی سینی نقره ای قرار میداد و دم در خانه اش می گذاشت و روی کاغذی می نوشت :
"لطفا یکی بردارید مجانی است."
مردم از آنجا رد می شدند اما هیچکس اناری بر نمی داشت.
یک سال مرد به فکر چاره ای افتاد . او اناری در سینی دم در خانه اش نگذاشت و در عوض فقط یک تابلوی بزرگ زد که روی آن نوشته بود:
"ما بهترین انارهای این سرزمین را داریم و گرانتر از هر جای دیگری می فروشیم"
و آن زمان همه ی مردان و زنان با عجله برای خرید انار به خانه ی مرد شتافتند.

جبران خلیل جبران

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 13:3 توسط بهار |


با یک شمع میتوان هزار شمع دیگر را روشن کرد و با اینکار از عمر آن شمع چیزی کاسته نمی شود
خوشبختی هرگز با سهیم کردن دیگران در آن کم نمی شود

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 11:35 توسط بهار |


هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد ، مگر اینکه تو دست از تلاش برداری

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 13:46 توسط بهار |


هر کسی باید دست کم هر روز یک آواز کوچک را بشنود ، یک شعر خوب را بخواند ، یک عکس قشنگ را ببیند و اگر امکان پذیر بود چند جمله منطقی بر زبان آورد.

"اگرقادرنیستید هیچکدام را انجام دهید، پیشنهاد میکنم هر روز به این وبلاگ سری بزنید"

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 17:20 توسط بهار |


موفقیت توانایی رفتن از شکستی به شکست دیگر ، بدون از دست دادن شور و حرارت است .

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 19:5 توسط بهار |


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
 

نويسنده: عرفان‌ نظر آهاري

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 16:21 توسط بهار |


Home | Email