تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

هر قدر روح آدمي لطيف تر و منش او عاليتر باشد درجه ياري بيشتر خواهد بود

(ژرژسیمون)

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 13:58 توسط بهار |


پسر هميشه تمرين می کرد هميشه تلاش می کرد بهترين بازی رو توی تيم فوتبال ارائه بده، اما مربی هميشه اين فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روی نيمکت ذخيره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد. اما هيچ وقت نا اميد نمی شد.
در اين ميان تيم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تيم پسرش را تشويق می کرد ولو انکه او در آن تيم بازی نمی کرد.
 ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمی کرد و مادر نيز هميشه در سکوی تماشاچی ها تيم را تشويق میکرد و بعد از بازی پسر خود را تشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن می کرد.
پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامی خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.
چند ماه بعد مسابقه مهمی بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاری بود و تيم پسر دچار بحران شديدی شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعی بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است. در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوی مربی رفت و گفت اگر شما باختيد که چيزی را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازی کنم شايد بتوانم امتيازی را برای تيم بياورم اما مربی به هيچ عنوان قبول نمی کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربی حاضر به انجام اين تعويض شد پسر در عين ناباوری تماشاچیيان وارد زمين شد و هيچ کس وی رانمی شناخت اما پسر آنچنان بازی کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تیم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازی بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود. مربی بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه ای باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازی کردن بکنی و به اين زيبايي بازی کنی.
 پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق می کرد در حالی که او نابينا بود و اين اولين باری بود که می توانست بازی من را بيند و می خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازی می کند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت 14:57 توسط بهار |


زندگی هدیه خداوند به ماست و " شیوه زندگی ی " ما ، هدیه ما به خداوند

(لئو بوسکالیا)

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 17:24 توسط بهار |


آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ، شرایط زندگی مان نیست بلکه تصمیم های ماست

(آنتونی رابینز)

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 16:55 توسط بهار |


عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون آن خواهيم مرد

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت 15:51 توسط بهار |


تا زمانی که خودمان را دوست نداشته باشیم ،قادر نخواهیم بود به کسی عشق بورزیم یا از عشق کسی بهره مند شویم.
 عشق به خویشتن سر آغاز عشق جاودانه است

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 10:15 توسط بهار |


ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايی

ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند

اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست

کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

زين دايره مينا خونين جگرم می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 18:24 توسط بهار |


باور های قلبی ات  تعیین کننده ی شخصیت آتی توست ، اگر بر مسائل حقیر تمرکز کنی ،حقیر خواهی شد و اگر بر افکار متعالی تمرکز کنی افتخار نصیبت خواهد شد.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 15:30 توسط بهار |


محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد

(ماهاتما گاندی)

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 12:13 توسط بهار |


انسان مانند رود خانه است، هر چه عمیق تر باشد آرامتر است

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 15:6 توسط بهار |


هیزم شکن پیری از سختی روزگار و کهولت ،پشتش خمیده شده بود ،مشغول جمع کردن هیزم از جنگل بود.
دست آخر آنقدر خسته و نا امید شد که دسته هیزم را به زمین گذاشت و
 فریاد زد:"دیگر تحمل این زندگی را ندارم ،کاش همین الان مرگ به سراغم می آمد ومرا با خود می برد."
 همین که این حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت یک اسکلت وحشتناک ظاهر شد
و به او گفت:"چه می خواهی ای انسان فانی ؟ شنیدم مرا صدا کردی."
هیزم شکن پیر جواب داد:"ببخشید قربان ،ممکن است کمک کنید تا  من این دسته ی هیزم را روی شانه ام بگذارم."

  گاهی ما از اینکه آرزوهایمان بر آورده شوند سخت پشیمان خواهیم شد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 13:25 توسط بهار |


بگذار که لبخند در قلبت بارور شود و از دریچه چشم هایت به دنیا بتابد و مانند لبخند های دوستانه ،شفا بخش و سپاسگزار باش.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 15:18 توسط بهار |


Home | Email