تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

 

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که مير مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی يار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پيمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزيز وجودست شعر من آری
قبول دولتيان کيميای اين مس شد

خيال آب خضر بست و جام کيخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

زراه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 17:12 توسط بهار |


با خودت صادق باش و نگران آنچه دیگران در باره ات فکر می کنند نباش.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 17:37 توسط بهار |


عشق صبور است ،عشق مهربان است ، عشق حسود ،متکبر و یا خشن نیست . بر راه خود اصرار نمی ورزد ،کج خلق و زودرنج هم نیست . از حقیقت شاد می شود ،همه چیز را تحمل می کند ، همه چیز را باور می کند ، به همه چیز امید وار است  ، همه چیز را تحسین می کند ، عشق هر گز پایان نمی پذیرد

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 ساعت 17:8 توسط بهار |


وقتی عاشق زندگی هستيد ،از ديد يک عاشق به دنيا نگاه می کنيد.وقتی با ديد عشق همه چيز را بنگريد،متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 11:52 توسط بهار |


عشق مستلزم از دست دادن عقل است .عقلی که انسان را از خطرات آگاه می کند و می گويدکه نرو که راهی بس دشوار و نا رسيدنی است .
عشق گويد : می دانم درست می گويی اما چه کنم که غايت من اوست و غايت تو تندرستی است. عقل گويد : اين چه راهی است که آخرش ويرانی است ؟
عشق گويد: در راه او ويرانی خود زندگی است .
عقل گويد : جوابهايت برای من قابل درک نيست . از همين حالا مجلس سوگواری برايت ترتيب ميدهم چون آخر کارت برايم معلوم است .
عشق گويد : لازمه ی من شدن از بين بردن ماديات است . هر وقت ترازوی سنجش خود را به دور افکندی مي توانی همراه من شوی ، من تو را به ژرفای درياهای عظيم، بر فراز قله های بلند، در قلب خورشيد، بر روی ابرهای بيکران ، به جزاير اسرار آميز ، آسمان های هفتگانه و همه ی چيزهايی که قدرت درک آن را نداری خواهم برد.
به تو نشان مي دهم که چشم معشوق بسان درياست، ابروانش بسان کمان رزم آوران ، لباسش بسان دو قوس ماه ، سخنانش بسان جزاير اسرار آميز .
تو ای عقل با من بيا تا همه ی اينها را که گفتم نشانت دهم .
عقل گفت: اگر اينطور که تو می گويی من شوم عشق و ديگر عاقلانه کاری نخواهم کرد . هر دو به راه افتادندعشق که راه را نشان می داد پيش می رفت و عقل از پس او می آمد. عشق از فراق ديدار گريست ، عقل گفت:چرا گريه می کنی ؟
مگر رسيدن به اين همه لطف گريه دارد؟ عشق گفت: شرط اول اظهار نا توانی است و دوباره به راه افتادند . عشق اسرار درونی را بيرون آورد تا به معشوق دهد، عقل گفت:اين چه کاريست که ميکنی ؟ آيا می دانی که با اين کار معشوق را مغرور می کنی؟ عشق گفت: شرط دوم صداقت داشتن برای اوست و دوباره حرکت کرد.
اين بار عشق اضافه های خود را از خود دور کرد، عقل گفت:بيرون نريز شايد به کارت آيد، عشق گفت:شرط سوم طهارت و پاکدامنی است ، باز به راه ادامه دادنداين بار عشق تيغی را صيقل می داد و تيز می کرد، عقل گفت : اين ديگر چيست و چه حکمتی دارد؟
عشق گفت: آخرش فنا شدن به دست خود.
عقل که کاسه صبرش لبريز شده بود برگشت و از آن روز تا حال و از حال تا قيامت دشمن عشق شد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 15:1 توسط بهار |


دوست داشتن به خاطر دوست داشته شدن امری است انسانی و دوست داشتن به خاطر عشق امری ملکوتی

(دولامارتین)

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 14:13 توسط بهار |


کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم؛ کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سرراه زندگی ما قرار می گیرند و مُهر و نشان شان را برای همیشه روی مامیگذارند

 (سیسیلیا میرلز)

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 19:18 توسط بهار |


زندگی

چنانچه در زندگی با مشکلات و موانعی روبرو نبودیم ،هر گز اقتدار را نمی آموختیم؛
چنانچه با چالش هایی روبرو نبودیم ،هرگز انعطاف پذیری را نمی آموختیم ؛
چنانچه هیچ چیز در زندگی به تعویق نمی افتاد و هیچ گاه با تاخیر مواجه نمی شدیم ،هرگز صبر و بردباری را نمی آموختیم ؛
چنانچه با سختی رو برو نمی شدیم، هرگز استقامت ،ثبات قدم و پشتکار را نمی آموختیم ؛
چنانچه با نا امیدی و عجز و در ماندگی روبرو نمی شدیم، هرگز ایمان را نمی آموختیم؛
چنانچه درد نمی کشیدیم هرگز ،عشق و محبت و شور را نمی آموختیم ؛

تمامی مشکلات موانع و مصائب زندگی در واقع درس هایی آموزنده اند که به  لباس مبدل در آمده اند ،بنابراین آنها را گرامی بداریم و از آنها بیاموزیم.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 11:33 توسط بهار |


دوست داشتن نیز مانند عبادت کردن ، همچنان که یک عمل است یک نیرو نیز به شمار می آید ، شفا دهنده و خلاق است

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 17:56 توسط بهار |


من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی بهم خواهیم رسید

 (ماریو لاگو)

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 11:39 توسط بهار |


Home | Email