تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

” بسیاری مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست می دهند.“

(پرل س. باک)

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 9:26 توسط بهار |


” گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی، و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست.“

 (ویلیام شکسپیر)

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 11:11 توسط بهار |


 ”در عشق همیشه قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه قطره ای عقل“

(فردریک نیچه)

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 12:4 توسط بهار |


مادر

یک روز پسر بچه ای به آشپز خانه رفت و هنگامی که مادرش مشغول آماده کردن شام بود ،ورقی را به دست او داد.
 مادر دستهایش را با پیش بندش خشک کرد و شروع به خواندن نوشته ای کرد که پسرش به او داده بود:
"زدن چمن ها:5 دلار؛تمیز کردن اتاقم در این هفته:1 دلار؛خرید کردن :50 سنت؛نگهداری از برادر کوچکم :25 سنت؛ بیرون بردن زباله ها :1 دلار؛
 گرفتن نمرات بالا :5 دلار؛ تمیز کردن حیاط و جمع کردن برگ ها :2 دلار؛ جمع کل: 14 دلار و 75 سنت"
مادر به پسر که آنجا ایستاده بود و اطمینان داشت مادر همه چیز را با این نوشته به یاد آورده است،نگاهی کرد و قلمی برداشت و ورق را برگرداند و پشت آن نوشت:
"نه ماه بارداری:مجانی؛ تمام شب هایی که بالای سرت بیدار بودم و پرستاریت می کردم و برایت دعا می خواندم:مجانی؛
سختی که سالها به من دادی و اشک هایی که در طول این سال ها ریخته ام :مجانی؛تمام شب هایی که با دلهره و نگرانی برای آینده ی تو گذرانده ام :مجانی؛
غذا ،لباس، اسباب بازی ها و حتی پاک کردن بینی ات:مجانی؛
پسرم وقتی جمع کل را حساب کنی قیمت عشق من به دست می آید :مجانی"
وقتی پسر نوشته ی مادرش را خواند اشک در چشمانش جمع شد ،به مادر نگاه کرد و گفت:
"خیلی دوستت دارم"
مادر قلم را برداشت و با خط درشت روی همان ورق نوشت: "تسویه حساب شد."

 

¤¤*این روز عزیز رو به همه ی مادران مهربون و دوست داشتنی و دلسوز و ...تبریک می گم¤¤*

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 18:55 توسط بهار |


وقتی که به دنبال خوبی دیگران باشید ،بهترین را در خودتان خواهید یافت.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 20:39 توسط بهار |


ما برآنیم که فراموش کنیم ،خوشبختی نتیجه ی به دست آوردن چیزی که نداریم نیست ،
بلکه بیشتر شناخت و قدر دانی از چیزهایی است که داریم.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 13:49 توسط بهار |


عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است.انسان ِ بدون عشق ،هرگز با همسرائی باشکوه ِ بشریت همنوا نخواهد شد.

(روک شنایدر)

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 ساعت 18:32 توسط بهار |


بعضی از مردم با سر هایشان احساس می کنند و با دلهایشان می اندیشند.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 11:43 توسط بهار |


برای تو

زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم .
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم.
 هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 13:50 توسط بهار |


بی ثمر ترین روز ما روزی است که در آن نخندیده باشیم.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 17:6 توسط بهار |


باید بیشتر به کردار توجه کرد تا به گفتار ، از همین روست که عشق کلام نیست.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 18:58 توسط بهار |


آنها که از نیافتن عشق ناله سر می دهند ، شاید بهتر باشد که آه و ناله را پایان دهند و چشمهایشان را کمی بازتر کنند

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:10 توسط بهار |


Home | Email