تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

بهار یک بهشت موقت است

(ویکتور هوگو)

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 19:44 توسط بهار |


فراموش نکنید عشق زندگی ما را بازیچه ی خود نکرده است مثل خود زندگی . عشق همیشه آنجاست ؛ چشم به راه، دعوت کننده و امید بخش،چنان که پیش از این بوده و پس از آن خواهد بود

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 ساعت 12:30 توسط بهار |


اگر به حقیقت زنده باشیم ،هر روز ،تولدی دیگر می یابیم

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385 ساعت 12:37 توسط بهار |


خوشبختی در عشق چیزی بیش از راحتی و آسایش است . نه با غرق شدن در لذتهای آنی به دست می آید ،نه با پذیرفتن تعریف کس دیگری از آن . خوشبختی که عشاق در وجود یکدیگر می یابند، پیامد تلاش صبورانه و آگاهانه است.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:48 توسط بهار |


 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛
 و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي . كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .
 مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
 و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
 مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.
 مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
 درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
 مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.
و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد
و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 11:49 توسط بهار |


هر چه طلبکار عشق باشیم بیشتر از ما می گریزد.

جبهه گیری ،تملق و تهدید هیچ کدام نمی توانند عشق را تامین کنند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 20:19 توسط بهار |


Home | Email