تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

دزدی ساعت پیر مردی را دزدیده بود.

پیر مرد از دزد پرسید:دزدی ساعت مرا دزدیده است شما پیر مردی را ندیده اید؟

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 11:24 توسط بهار |


روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
 در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید:"خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟" پسر جواب داد:" خیلی خوب بود پدر."
 پدر پرسید: "پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟"پسر گفت :"بله پدر ،دیدم..."
پدر دوباره پرسید:"بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟" پسر چنین پاسخ داد:
"من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول داردو آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ،ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ،اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ،اما ایوان آنان تا افق گسترده است.ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ،اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود؛ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ،اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند؛ما غذای مصرفی یمان را خریداری می کنیم ،اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند."
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.پسر سپس افزود :
"متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم."

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 10:29 توسط بهار |


میلاد با سعادت خاتم انبیا، محمد مصطفی(ص) و ششمین اختر تابناک ولایت امام جعفر صادق(ع)

 بر شما عاشقان مبارک

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 19:32 توسط بهار |


شواهد بسیار می گوید که اگر عشق را به خویشتن خود ترجیح دهیم ،سود بی حدو حصر خواهیم برد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 11:12 توسط بهار |


خوشحال باش که زنده ای ،چون فرصت داری عشق بورزی ،کار کنی و ستاره ها را از این پایین ببینی.

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 ساعت 10:41 توسط بهار |


کفشهایت کو ؟
می خواهم آنها را بر دارم
تا تو هم مثل سهراب
هوس رفتن به سرت نزند!!!!!!!!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 19:44 توسط بهار |


عشق آتشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 ساعت 10:13 توسط بهار |


عشق مثل یه تیکه سنگ گوشه ای نیفتاده،عشق را همانند نان باید دانست ،هر بار از نو فراهم و احیایش کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 9:39 توسط بهار |


لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 11:41 توسط بهار |


در کلاس درس آموزگار از دانش آموزان خواست آن چه که گمان می کنند در حال حاضر جزء شگفتیهای هفت گانه جهان محسوب می شوند را فهرست وار بر روی کاغذ بنویسند.
 البته در این بین اختلاف نظر هایی وجود داشت اما شگفتی هایی که بیش از همه رای آوردند از این قرار بودند:
1- اهرام بزرگ مصر 2- تاج محل 3- دره گران کانیون 4- کانال پاناما 5- آسمان خراش امپا یر استیت بیلدینگ 6- کلیسای بزرگ سنت پیتر 7- دیوار بزرگ چین
اما هنگامی که آموزگار آراء بچه ها را جمع می کرد، متوجه شد که یکی از دانش آموزان هنوز فهرست خود را تکمیل نکرده است .بنا بر این از او پرسیدکه:" آیا مشکلی پیش آمده؟"
دخترک دانش آموز گفت :"بله ،یک قدری ،من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم کدامیک از آنها را بنویسم زیرا تعدادشان زیاد است."
 خانم آموزگار گفت:"عیبی ندارد به ما بگو چه چیز هایی را نوشته ای شاید که بتوانیم کمکت کنیم."
دخترک قدری تردید کرد. اما سپس از روی کاغذ خود  چنین خواند:
"من فکر میکنم شگفتی های هفتگانه جهان از این قرارند: 1- دیدن 2- شنیدن 3- لمس کردن 4 - چشیدن 5 - احساس کردن 6 - خندیدن 7 - دوست داشتن "
 کلاس در چنان سکوتی فرو رفته بود که حتی اگر سوزنی هم به پایین می افتاد می شد صدای برخورد آن را با سطح زمین شنید.

حقیقت آن است که ما چیز هایی به این سادگی را که واقعا شگفت انگیز هستند نادیده می گیریم و قدر آنها را نمی دانیم . شاید ابن داستان کوتاه ،یاد آور خوبی باشد از اینکه ارزشمند ترین چیزهای زندگی را انسان ،نه می تواند با دست بسازد و نه خریداری کند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 11:42 توسط بهار |


دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه،هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پات واسه همیشه می مونه

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385 ساعت 16:0 توسط بهار |


آنکه زندگی اش را با خیال سپری نکند برده ی زندگی می شود!

(جبران خلیل جبران)

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 14:49 توسط بهار |


فرقی نمی کنه که ناراحتیها تا چه اندازه ریشه ای و نا امید کننده باشند و چقدر به هم تنیده و پیچیده ،
و همچنین تفاوت ندارد که اشتباه ما تا چه اندازه بزرگ باشد،
شناخت کافی از عشق همه را حل خواهد کرد.

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت 15:25 توسط بهار |


کز زیر طاق نصرت رنگین کمان گل
چون جان ، روان به کوچه و بازار می شود
دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود
بار دگر زمانه
از عطر ،از شکوفه
از بوسه ،از ترانه
وز مهر جاودانه
سرشار می شود
                               

 (فریدون مشیری)

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 13:49 توسط بهار |


"سال نو مبارک"

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 10:56 توسط بهار |


Home | Email