دزدی ساعت پیر مردی را دزدیده بود.
پیر مرد از دزد پرسید:دزدی ساعت مرا دزدیده است شما پیر مردی را ندیده اید؟
دزدی ساعت پیر مردی را دزدیده بود.
پیر مرد از دزد پرسید:دزدی ساعت مرا دزدیده است شما پیر مردی را ندیده اید؟
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند .
در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید:"خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟" پسر جواب داد:" خیلی خوب بود پدر."
پدر پرسید: "پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟"پسر گفت :"بله پدر ،دیدم..."
پدر دوباره پرسید:"بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟" پسر چنین پاسخ داد:
"من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول داردو آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ،ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ،اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ،اما ایوان آنان تا افق گسترده است.ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ،اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود؛ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ،اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند؛ما غذای مصرفی یمان را خریداری می کنیم ،اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند."
آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.پسر سپس افزود :
"متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم."
میلاد با سعادت خاتم انبیا، محمد مصطفی(ص) و ششمین اختر تابناک ولایت امام جعفر صادق(ع)
بر شما عاشقان مبارک
شواهد بسیار می گوید که اگر عشق را به خویشتن خود ترجیح دهیم ،سود بی حدو حصر خواهیم برد.
خوشحال باش که زنده ای ،چون فرصت داری عشق بورزی ،کار کنی و ستاره ها را از این پایین ببینی.
کفشهایت کو ؟
می خواهم آنها را بر دارم
تا تو هم مثل سهراب
هوس رفتن به سرت نزند!!!!!!!!
عشق آتشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند.
عشق مثل یه تیکه سنگ گوشه ای نیفتاده،عشق را همانند نان باید دانست ،هر بار از نو فراهم و احیایش کرد.
در کلاس درس آموزگار از دانش آموزان خواست آن چه که گمان می کنند در حال حاضر جزء شگفتیهای هفت گانه جهان محسوب می شوند را فهرست وار بر روی کاغذ بنویسند.
البته در این بین اختلاف نظر هایی وجود داشت اما شگفتی هایی که بیش از همه رای آوردند از این قرار بودند:
1- اهرام بزرگ مصر 2- تاج محل 3- دره گران کانیون 4- کانال پاناما 5- آسمان خراش امپا یر استیت بیلدینگ 6- کلیسای بزرگ سنت پیتر 7- دیوار بزرگ چین
اما هنگامی که آموزگار آراء بچه ها را جمع می کرد، متوجه شد که یکی از دانش آموزان هنوز فهرست خود را تکمیل نکرده است .بنا بر این از او پرسیدکه:" آیا مشکلی پیش آمده؟"
دخترک دانش آموز گفت :"بله ،یک قدری ،من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم کدامیک از آنها را بنویسم زیرا تعدادشان زیاد است."
خانم آموزگار گفت:"عیبی ندارد به ما بگو چه چیز هایی را نوشته ای شاید که بتوانیم کمکت کنیم."
دخترک قدری تردید کرد. اما سپس از روی کاغذ خود چنین خواند:
"من فکر میکنم شگفتی های هفتگانه جهان از این قرارند: 1- دیدن 2- شنیدن 3- لمس کردن 4 - چشیدن 5 - احساس کردن 6 - خندیدن 7 - دوست داشتن "
کلاس در چنان سکوتی فرو رفته بود که حتی اگر سوزنی هم به پایین می افتاد می شد صدای برخورد آن را با سطح زمین شنید.
حقیقت آن است که ما چیز هایی به این سادگی را که واقعا شگفت انگیز هستند نادیده می گیریم و قدر آنها را نمی دانیم . شاید ابن داستان کوتاه ،یاد آور خوبی باشد از اینکه ارزشمند ترین چیزهای زندگی را انسان ،نه می تواند با دست بسازد و نه خریداری کند.
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه،هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پات واسه همیشه می مونه
آنکه زندگی اش را با خیال سپری نکند برده ی زندگی می شود!
(جبران خلیل جبران)
فرقی نمی کنه که ناراحتیها تا چه اندازه ریشه ای و نا امید کننده باشند و چقدر به هم تنیده و پیچیده ،
و همچنین تفاوت ندارد که اشتباه ما تا چه اندازه بزرگ باشد،
شناخت کافی از عشق همه را حل خواهد کرد.
کز زیر طاق نصرت رنگین کمان گل
چون جان ، روان به کوچه و بازار می شود
دشت بزرگ از نفس تازه نسیم
گلزار می شود
بار دگر زمانه
از عطر ،از شکوفه
از بوسه ،از ترانه
وز مهر جاودانه
سرشار می شود
(فریدون مشیری)