بخشش هر کس به اندازه ی عشق اوست.
بخشش هر کس به اندازه ی عشق اوست.
به دنیای کوچک شاعرانه ام باز می گردم ،با قلبی که تازه متولد شده ،پاک و پر احساس
و با قلم طلایی رنگ رویا هایم دنیای شیرین عشق را نقش می زنم ، تا در قاب شادی هایمان بگذارم.
عشق میوه ی تمام فصل هاست و در دسترس همگان قرار دارد.
عزیزم ،تو به درون روح من آمده ای.و اگر بخواهم تو راجدا سازم،خود را نابود کرده ام.
پیوند میان ما دیگر به دست من نیست.
دیگر نمی توانم خود را بی تو به کار آفرینش چیزی به پندار آورم.
اگرگلی از شاخه چیده شود ،هرگز نمی گویید که دیگر گلی نخواهد رویید؛زیرا جهان پر از گل است.
به خاطر داشته باشید در هیچ مرحله از زندگی از دست دادن وجود ندارد.
هرگاه چنین به نظر میرسد که کسی را دوست داشتید و او شما را ترک کرده ؛ رهایش کنید و بگذارید برود.
مطمئن باشید خدا موهبت تازه و بهتری برای شما در نظر دارد که هر لحظه ممکن است از راه برسد.
پس از خدا بخواهید که موهبت تازه و افراد تازه ی زندگیتان را به شما نشان دهد
یه روز صبح دیدمش ، چشاش منو یاد بهار می انداخت . نگاهای مستش منو از خودم بی خود می کرد منم باهاش مست می شدم و همراهش سرود عشق رو زمزمه می کردم ، چه روزهایی . در آغوش هم می خوابیدیم و تو آسمون دنبال ستاره های خودمون می گشتیم ،اما هر چی تو اسمون نگاه می کردیم ستاره ای نبود که برامون تداعی کننده عشقمون باشه ، برای همین به همدیگه نگاه می کردیم اونوقت دو تا ستاره کوچولو تو چشای همدیگه می دیدم . آره این ستاره ما دو تا بود که تلالوئش تو چشامون می درخشید . لبای همدیگه رو می بوسیدیم و مست از شراب پاک هستی سرامونو رو سینه هم می گذاشتیم و سکوت رو زمزمه فضای عاشقونمون می کردیم و نمی گذاشتیم واژه ای با آهنگ ناموزونش خلوت ما رو به هم بریزه.....
اون روزا خورشید عشقمون داغ و آتشین بود ، اون روزا هیچ پائیزی ما رو از بهار همدیگه دور نمی کرد . اون روزا حرفامون قشنگ بود ، مثل یه غنچه گل سرخ تو اول صبح که هنوز شبنمهای سپیده دم از روش پا نشده بود . هنوز چشای خواب آلودش جایی رو نمی دید....اون روزا هرگز فراموشم نمی شه ،بهش می گفتم همیشه باهاتم . بهش می گفتم همشه کنارت می مونم و نمی زارم هیچ چیزی منو ازت جدا کنه اون روزا حتی فکر جدایی و ترکش منو عذاب می داد من عاشقش بودم ، براش جونمو فدا می کردم، بهش گفتم هرگز ، هرگز ، هرگز تنهات نمی زارم....
اون روزا گذشت دست تقدیر منو ازش جدا کرد ،اونو از من گرفتند و تلاشهام نتیجه ای نداد، اون رفت ولی با یاد من . اون رفت ولی به این امید که من بهش قول دادم همیشه کنارش باشم . بهش قول دادم فراموشش نکنم . بهش قول دادم تا زمانی که زنده ام کنارش باشم اون فقط به این امید تن به تقدیر داد که باز من کنارش باشم . به همین قدر قناعت کرد که دلم مال اون باشه . اون عاشقم بود ، من هم عاشقش بودم.......
یه روز دیدم وجودم داره آبش می کنه، داره داغونش می کنه ،داره از دورن خوردش می کنه . به روی خودش چیزی نمی آورد ولی من می دیدم که داره داغون می شه و می فهمیدم که همش به خاطر منه . اون نمی تونه دوری از منو تحمل کنه ،اگه من باشم اون تا همیشه حسرت منو می خوره . می دونم که با رفتنم منو هرگز فراموش نمی کنه ولی موندنم هم عذابش می ده بیشتر از اونی که آرومش کنه . تازه با بودن در کنار من ،دیگه اون محبوب پاک من ، پاک می مونه؟ باید می رفتم باید می رفتم .. من وجودم پاکی اونو زیر سوال می برد .باید رخت از این شهر عشق می بستم ... ولی من به اون قول دادم . قول دادم که هرگز تنهاش نزارم . قولمو چی کار کنم؟اون به من دل بسته به من امید بسته من تکیه گاهشم .....
یه روز غروب کردم . قولمو شکستم . تنهاش گذاشتم . فراموشش کردم. از این شهر رفتم .. دیگه نمی خوام ببینمش و یا اون منو ببینه من از پیشش رفتم و قولامو فراموش کردم . براش غروب کردم و دیگه هرگز ....هرگز طلوع نکردم .. اون باید به نبودن من عادت کنه . من رو قولم نموندم پس ارزش عشق اونو ندارم . بهتره که فراموشم کنه.. خورشید عشق من دیگه گرمایی نداره . روشنی ای نداره.....اون باید فراموشم کنه.....
اما من یه گوشه شهر .. توی اون خرابه ها می مونم . من می مونم و هیچ کجا نمی رم . آخه من به عشقم قولدادم که هرگز تنهاش نزارم همیشه کنارش بمونم همیشه عاشقش باشم مگه یه عاشق ، عشقشو فراموش می کنه؟ مسلمه که نمی کنه . ولی به خاطر اون خودمو از چشماش پنهون می کنم . عاشقشم ولی نمی زارم که بفهمه . کنارشم ولی نمی زارم ببینتم ..... براش می تابم و گرمش می کنم بی این که بدونه این گرما از کجاست.. من همیشه کنارش می مونم . براش طلوعی کردم که هرگز غروب نمی کنه.... من عاشق اونم مال اونم و همیشه مال اون می مونم ...
اما خودشم نمی دونه...
عشق به جز عشق چه پاداشی دارد؟
ـــ وقتی طلوع خورشید رو نگاه می کردی اشک توی چشمات جمع شد ،یاد چی اوفتادی؟
یاد روزی که عاشقش شدم،خیلی زیبا و خیره کننده بود ،شاید محسور نورش شدم . وای که چه روزی بود همش امید بود و امید. همون روز بود که بهم گفت "تنهات نمی ذارم"
ـــ وقتی خورشید کم کم از افق دور شد و به اوج رسید باز هم چشمات ابری بود اون موقع یاد چی اوفتادی؟
یاد روزهایی که غرق نور بودم ،یاد روزهایی که دلم از گرمای وجودش مثل آتیش بود. روزهای با هم بودن .روزهای خوب عاشقی . اون روزا از بهترین روزهای زندگیم بود. روزهایی که به هیچ چیز فکر نمی کردم جز با هم بودن.
ـــ وقتی خورشید دوباره از اوج دور شد و غروب کرد باز هم چشمات بارونی بود، اون موقع...؟
یاد روزهای تنهاییم افتادم . روزهایی که حتی توی خواب هم نمی دیدم ،روزی که رفت دیگر نوری ندیدم . دلم ،دلم سرد شده بود ،دیگه خورشید رفته بود تا گرمش کنه.روزهایی که الان هم ، آره الان هم باورشون ندارم.شاید اگه همون روز طلوعش می دونستم یه روز می خواد غروب کنه هیچ وقت عاشقش نمی شدم
ـــ ولی تو یه چیزی رو پاک فراموش کردی....
آره ،این که این قانون طبیعته و هیچ کاریش نمی شه کرد
ـــ نه اشتباه می کنی . تو اینو فراموش کردی که دوباره خورشید طلوع میکنه و این قانون طبیعته.
دريا با اون آرامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گويي دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كوير كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كوير ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقشو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدشو پيدا نكنه
شايد كوير تا هميشه در انتظار بارون زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادويي اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كوير از پا درشون بياره
نيرويي كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيروي عشق است...........
خدايا به هر آنکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر است
و به هر آنکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر است
آموختن آسان نیست....
خستگی هر آن در کمین است.
آزرده می شوی، احساس شکست می کنی. شک می کنی که رها کنی و بگذری،
می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده.
اما نه....
تو بازنده نیستی که، یک مبارزی.
پیش از آنکه برنده باشیم بازنده باشیم.
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.
باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشی،
در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.
(آن دیویس)
کلمه ایست که ما را از تمام مسائل و درد ها آزاد میکند،
آن کلمه عشق است.
(سوفوکل)