تبليغاتX
خاطره عاشقانه ها
خاطره عاشقانه ها

زندگی یعنی عشق،تمام چیز هایی که من فهمیدم، به این خاطر فهمیدم که عشق می ورزم.
هر چیزی که هست، هر چیزی که وجود داره به این دلیل است که عشق می ورزم ، هر چیزی به تنهایی واحد است.
(لئو تولستوی)

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 ساعت 10:27 توسط بهار |


فقط عشق انسانیت را رشد می دهد به این خاطر که عشق زندگانی را به وجود می آورد
و تنها صورتی از انرژی است که همیشه باقی میماند

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384 ساعت 15:4 توسط بهار |


                  دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
                                                                   گویا که تیشه او از دسته اش در امد

  یک شعر زیبا از مهدیه عزیزم 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 ساعت 11:22 توسط بهار |


خاطره تو
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 14:28 توسط بهار |


ما فقط با دوست داشتن میتوانیم عشق را بیاموزیم

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 14:1 توسط بهار |


   صدای گریه ی آسمان شهر را می شنوی؟

   صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟

               دانی برای چه آسمان شهر میگرید؟

               من خوب میدانم ...

               آسمان، دلتنگه فرزندی است که رهسپار دیار غربت شده است .

               آسمان غربت هم میگرید ، اشکهایش یخ زده است.

               او که تو را در دامن خویش دارد برای چه؟

               اگر میان غریبه ها تنها شوی!!!

               اگر خدای نا کرده سرو قامتت بیمار شود !!!

               اگر آسمان چشمانت ابری شود !!!

               خدایا! فرشتگانت را چند برابر کن برای محافظتش.

   صدای گریه ی آسمان شهر را می شنوی؟

   صدای گریه ی مرا میان هق هق آسمان چطور؟ 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 11:6 توسط بهار |


عشق والا ترین هدیه ی خداوند است . ما باید هنر عشق ورزیدن را بیاموزیم.
 عشق یعنی انگیزه برای بودن و ادامه دادن و شاکر بودن .
عاشق بودن مسئولیت عظیمی است که از جانب خداوند بر دوش ما گذاشته شده است.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 18:55 توسط بهار |


مرا چه شده است در دل ؟؟؟

                      تو را، چه؟؟؟

                     دگر شوق نفسهایت را درپس لرزش صدایت نمی شنوم!!!

                     دگر عشق را در واژگانت در پس این حصار صفر و یک نمی بینم!!!

                     دگر مهر را در دست نوشته هایت نمی خوانم!!!

مرا چه شده است در دل ؟

                      تو را، چه؟؟؟

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384 ساعت 10:10 توسط بهار |


کسانی که شهامت عاشق شدن را دارند،باید شهامت درد کشیدن را هم داشته باشند.
(آنتونی ترو لوپه)

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت 14:25 توسط بهار |


موسي مندلسون پدر بزرگ آهنگساز معروف آلماني خيلي زشت و بد قيافه بود او نه تنها صورت زيبايي نداشت بلكه گوژپشت هم بود و از كودكي يك قوز روي پشتش حمل مي كرد.

روزي او با تاجري در هامبورگ ديدار كرد و در اين ديدار با دختر زيباي تاجر به نام فرومتي آشنا شد موسي به شدت دلباخته دختر شد اما به خاطر زشتي بيش از حد و قوز پشتش جراتي براي ابراز عشق پيدا نكرد.

وقتي زمان جدايي فرا رسيد موسي با شجاعانه، به اتاق دخترك رفت و به او گفت: كه دلباخته او شده و از او تقاضاي ازدواج كرد. اما دخترك با نفرت به او و چهره اش نگريست و با تعجب از اين درخواست چشمانش را از او برگرداند.

در اين هنگام موسي با شرم و حيا از دخترك پرسيد: آيا شما باور داريد كه پيوند زناشويي زن و شوهر قبلا در بهشت و هنگام تولد بسته شده است ؟

دخترك در حالي كه هنوز از نگريستن به قيافه موسي كراهت داشت جواب داد: بلي!

موسي گفت من هم همين طور! به خاطر دارم روزي كه در بهشت متولد شدم فرشته ي ازدواج اعلام كرد كه كدام دختر عروس اين پسر زيبا خواهد شد و همسر آينده ي من دستانش را بالا برد و گفت من ! اما فرشته پاسخ داد: اي دختر تو زشت هستي و بر پشت قوزي سبز شده است اما اين پسر زيبا و سالم است.

چگونه مي توان اين وصلت را عملي ساخت ؟! آن دختر بهشتي از شرم ساكت شد اما من طاقت نياوردم و به فرشته ي ازدواج گفتم كه حاضرم زيبايي و سلامتي ام را به آن دختر بدهم و در عوض زشتي و گوژپشتي اش را تا آخر عمر حمل كنم مبادا داوطلب همسري من لحظه اي اندوهگين و شرمنده شود.

در اين لحظه فرومتي دختر تاجر نگاهش را به چشمان پر فروغ موسي دوخت و برق پاكي معصوميت عشق و نجابت را هم زمان در چشمان آن پسر زيبا سيرت بهشتي ديد و بلافاصله پيشنهاد ازدواج او را پذيرفت .مندلسون آهنگساز معروف آلماني فرزند اين هنرمند است.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 19:9 توسط بهار |


با زمان عشق از یاد میرود و با عشق زمان...

(جبرا خلیل جبرا)

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 15:27 توسط بهار |


کسی که عشق خود را ابراز نکند، عاشق نیست.
(جان هیوود)

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم دی 1384 ساعت 15:10 توسط بهار |


عشق اجباری میمیرد،
جوهر عشق آزادی است،
عشق قابل مقایسه با اطاعت ،حسادت و ترس نیست

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384 ساعت 12:21 توسط بهار |


هنگامی که هوا خواهان عشق در اعتماد برابری و احتیاط زندگی می کنند ،
در خالص ترین، کاملترین و نا محدود ترین شکل خود به سر می برند.

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384 ساعت 19:7 توسط بهار |


"میلاد مسیح (ع) بر تمام شما عزیزان مبارک"

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384 ساعت 11:10 توسط بهار |


پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود.
هر روز بزگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیا هان آن بود.
تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا سر جایش خشکش زد .
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید،که چه اتفاقی افتاده است
درخت به او پاسخ داد: "من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خود م گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت ،اما او نیز خشک شده بود ... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن ،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کردو با ابن فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود ، وقتی که علت را پرسید،او چنین پاسخ داد:"من حسرت درخت افرا را خوردم ،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم . همین که این فکر به ذهنم خطور کرد ،شروع به خشک شدن کردم."


پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم ،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز بر خوردار نبودم ، اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد ، با خودم گفتم :"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند ،قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد ،حتما این کار را می کرد . بنا براین می خواسته است که من وجود داشته باشم . "بنابر این از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیبا ترین موجود باشم."

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سوم دی 1384 ساعت 19:17 توسط بهار |


Home | Email