زندگی دو نیمه است.
یک نیمه ی آن بردبار و نیمه ی دیگر سرکش و آتشین است.
عشق همان نیمه ی آتشین زندکی است.
زندگی دو نیمه است.
یک نیمه ی آن بردبار و نیمه ی دیگر سرکش و آتشین است.
عشق همان نیمه ی آتشین زندکی است.
عشق تنها آزادی جهان است،
زیرا روح را چنان بالا می کشد که قوانین آدمی و پدیده های طبیعت دیگر بر او کار گر نمی افتد.
در دوستی و عشق دو انسان دست به کار یافتن چیزی می شوند که خود به تنهایی نمی توانند به دست آورند
شیمیدانی که بتواند عناصر:
مهربانی،ارج گذاری،اشتیاق،شکیبایی،دل تنگی، شگفت زدگی،و بخشندگی
را بیرون کشیده و آنها را دل خویش به هم آمیزد،
می تواند اتم
"عشق" رابیا فریند.ممنون از نظر هایی که دادین
من توی این وبلاگ فقط مطلب تایپ می کنم تمام زحمت هاشو کورش عزیزم می کشه .
همین جا ازش بابت تمام زحمت هایی که کشیده تشکر می کنم.
باورم نیست چرا
عشق را در دلم جایی نیست
عشق هیچکس را به دلم راهی نیست
باورم را چه شده است؟
!این دلم را چه شده است؟!
من چرا می ترسم؟
ترسم از عشق است یا که از باور آن؟
اما نه!
درد من تردید است
چه کسی می داند
مرهم تردید چیست؟
چه کسی می داند
سپیده دمان با قلبی بال دار بیدار شدن
وسپاس گزاردن برای روز دیگری از دلدادگی،
و نیمروزان آرمیدن و دل در مستانگی مهر بستن،
شامگاهان با سپاس به خانه بازگشتن،
وآنگاه خفتن با نیایشی بهر دلدار در دل،
و سرود ستایشی بر لبان.
مهر دلدار تنها خرمی بخش جان من بوده است.
شب ها برایم ترانه ی نیکبختی می خواند
و سپیده دمان بیدارم می ساخت تا مفهوم زندگی و راز های طبیعت را در برابرم هویدا سازد.مهری آسمانی و سر شار بود
که رشک و آز را نمی شناخت هرگز به روحم آسیب نمی رساند.
همدلی ای ژرف بودکه جانم را در نهر شادمانی شستسو می داد
و مرا سخت گرسنه محبتی می ساخت که پس از سیری به جانم غنا می بخشیدو دستی لطیف داشت که بی آن که دلم را بیازارد،
بدان امید بخشیده و زمین زیر پایم را فردوس برین،و زندگیم را رویایی زیبا می ساخت.بامدادان که در کشتزار گام می زدم ،در بیدار شدِ طبیعت ،نشان ابدیت را می دیدم
و کنار دریا که می نشستم،
خیزابه ها ترانه ی جاودانگی را به گوشم می آوردم.
نخستین بوسه،نخستین جرعه جامی است که ایزد بانو با شهد زندگی پر کرده.
مرز جدا کننده ایست میان شک که روح را فریفته و اندوهگین می سازد،
و یقین که هستی درونی آدمی رااز شادی سر شار می کند.
آغاز ترانه زندگی است ونخستین پرده ی نمایشنامه "انسان آرمانی ".
پیوندی است که که بیگانگی گذشته رابا فروغ روشن آینده یکپارچه می سازد.
پلی میان خاموشی احساسات و نغمه سرایی آن.
واژه ایست ادا شده با چهار لب،که دل را تخت،مهر را پادشاه،و وفا داری را تاج می خوانند.
تماس آرام انگشتان نرم نسیم است با لب های گل آنگاه که گل از آسودگی آهی بلندو ناله ای شیرین سر دهد.
بوسه ی نخستین آغاز گر لرزهای جادویی است که دلداران را از جهان سنگ وترازو به جهان رویا ها و الهام ها بر می کشد.
و به هم آمدن دو گل خوشبو،و آمیزش بوی خوش آنهاست برای آنکه جانی تازه آفریده شود.
هم چنان که نخستین نگاه چون تخمه ای بر کاشته ی ایزد بانو در پهنه ی دل آدمی،
نخستین بوسه نخستین گلی است که بر نوک "درخت زندگی"شکوفه می کند.
محبوبم تو را در رویا هایم دیده ام،
در خلوت خویش ، روی زیبایت را.
تو همدم جان منی و نیمه دیگر زیبایی ام
که هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد.
دلبندم دزدانه آمده ام،
پاورچین پاورچین،تا به تو رسم.
به راستی تویی آیا که در برابرم ایستاده ای؟
از چه بیم ناکی؟
شکوه دنیا را رها کردم
تا با تو به بهشت سرزمین های دور ره برم
وباده زندگی و مرگ را با تو از یک ساغر سر کشم.
محبوبم،بیا به جهانی چنان دور رویم
که دست چرکین بشر را بدان راه نباشد.
کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست اززلال چشمه هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش وقتی چشم هایی ابریند به خودآییم وسپس کاری بکنیم
از نگاه زرد گلدان هایمان کاش با رغبت پرستاری کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی ازاینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها درد های آبیش را بشنویم
کاش مثل آب ،مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم
ماهمه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم
کاش باحرفی که چندان سبزنیست قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دوجرعه نورماه چشم های خفته رارنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رستم دوستی را ساده تر مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها ر ا ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها ویران شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلب مان را بشنود
اگرعشق بورزید می گویند که سبک مغزید.....اگر شاد باشید می گویند ساده لوح و پیش پا افتاده اید.....اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوک اید..... اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند که ضعیف هستید.....اگر اطمینان کنید می گویند احمق اید.....اگر تلاش کنید جمع این صفات را در خود گرد آورید، مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید*
در حمل بار غصه ات مردانه شرکت می کنم
یک شادی کوچک اگر از پشت بام دل گذشت
هر چند کوچک باشد آنرا با تو قسمت می کنم
من تو را می فهمم
من صدای پرش بال تو را می فهمم
پر پرواز پر از آوازی
بام این خانه تو را می خوا هد
ای نوای خوش هر پرده ی عشق
زیر لب از تب اندوه شفق می خوانی
من تو را می فهمم
شعر من از تو به هر پرده سخن می گوید
عاشقان گوش کنید این نوای عشق است
شب بود و غم بود و سکوت
و در آن ظلمت شب تنها یاد تو آرام جانم بود
یاد تو
تو که به من عشق را آموختی
تو که پاک ترین عشق را نثارم کردی
تو که عا شقانه گفتی دوستت دارم
شب بود و غم بود و سکوت